X
تبلیغات
...من ماهي در تُنگ شراب افتاده...


درود

به روز نشدیم و نشدیم تا جایی که زورمان نرسید به همسرمان که قول داده بودیم برای روز میلادش به روز شویم! خوب دیدیم بضاعتمان در این وانفسای انتهای خدمت مقدس همه غزلیات ناقص است و رباعی های تک بیت!!! پس به یکی از این غزل های ناتمام اکتفا کردیم که بدقول نشویم پیش عروس آرزوهایمان...


                   "عشــق یعنی نمی شود معـنی"


عشــق یعنی نمی شود معـنی؛ در پی قافیه نرو ای مرد

عشـق را با ســکوت فهمیدی؛پس همین کافیه؛ بیا برگـرد

عشـــق با یک نگـاه می آید؛ عشـق با هر نگــاه می رویــد

توی اخـــبارها نمی گویند: "باغــــــبانی برای گل تـب کرد"

شاعران مدعی عشق شدند؛کاش فرهاد شاعری می کرد

تا بفهمند شـــعر یعنی مرگ؛ تا بفهمند عشـــق یعنی درد!

ما الفبای عشـــــق را بلــدیم؛ غافــل از بار معنی جمـــلات

با حساب و کتاب دلبستیم؛ زوج هــایی که حاصلند از فرد!

.

.

.

امیدوارم ادامه داشته باشد :)

 

 

پانوشت نخست: این ها به حرمت حضورت سروده شد؛ در پی تاویلش مباش...

پانوشت دو: هنوز نمی دانم که شاعرم یا عاشق؛ هرچه که هستم دوستت دارم...

پانوشت سه: به این دنیا آمدن خوشامدگویی ندارد؛ این راه را برای من آمدی؛ پس خوشا به حال من بانو...


برچسب‌ها: میلاد, غزل, فرهاد, شادباش
نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1392ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط حسن ابراهیم زاده| |

درود درود درود

این پست اگر چه دیر شد اما دلیلی داشت و آن هم اتفاقات زیادی بود که در این میانه افتاد... بله بلاخره این ماهی در تنگ شراب افتاده یک هم تُنگی برای خودش انتخاب کرد ؛ کسی را که از جنس خودش بود از جنس شعر و شعور.... یکی از بانوان شعر خراسان خانوم زهرا یعقوبی که وبلاگش بیش از صد برابر من یعنی حول و حوش یک میلیون بازدید داشته و از ما شناخته تر است...

آری در روز تولدم یعنی سی خردادماه 92 در حرم رضوی عقد کردیم و به یمن این پیوند مهمان منید به دو کار سپید  و یک رباعی :

   "چتر"

هوا آفتابیست 

   و تو به چتری که در دست منست، می خندی 

                       و با خودت می گویی: 

                                                    راستی، چرا؟

                         من با نگاهم می گویم: 

                                                    برای همین ها...

 

"انتخابات"

آقایان شورای نگهبان

من به صحّت این انتخابات هم معترضم!

زیرا تنها من می دانم

                    که نامزد من اصلح بود!

 

"رباعی"

آن چشـــــم که تیر بر دل آهو زد        شــش دانگ مــرا به نام آن بانو زد

من شعر ازو گفتم و او هم ازمـن       عشــــق آمد و پیش پایمان زانو زد   


پی نوشت نخست:دوستان منتظر، شاعر متاهلِ متعهدِ متاثر را ببخشایند بر این درنگ!

پی نوشت دو : هر وقت دلمان برای مجردی تنگ شد بیرون قرار بگذاریم تا یاد دغدغه های عاشقانه بیفتیم تا یادمان نرود ما دوست بودیم؛ که دوست هستیم؛ که عاشق و معشوقیم....

پی نوشت سه: تنها تو می دانی روزی که کبوترهای گنبد سبز، جایشان را به یاکریم خسته دادند؛ من عاشقت شدم...



برچسب‌ها: ازدواج, چتر, سپید, یاکریم, انتخابات
نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1392ساعت 1:50 قبل از ظهر توسط حسن ابراهیم زاده| |

درود

مهمان منید به یک رباعی با قول قبلی و یک کار سپید با قول فعلی! نخست کار سپید:


از آغوش پدر به چاه برادرانت افتادی؛

    نجاتت دادم ،

                    تا خوابهایم را تعبیر کنی؛

                 نمی دانستم عــــــــزیـــــز می شوی!


و یک رباعی با نان اضافه:


در فصل بهار، ما دو تا بلبل مست     بر شاخه نشستیم ولی شاخه شکست!

بارید شکوفه ها بروی ســـــرمان      یعنی که میان غصّـه ها شــادی هست


پی نوشت نخست: یعنی که خدا کنارمان بوده و هست! این هم نان اضافش!!!

پی نوشت دو: سرم داد نزن فقط بگو دوستت دارم تا خلع سلاح شوم....

پی نوشت سه: هرجا بروی دور نیستی؛ خانه مان کوچک است...


برچسب‌ها: رباعی, شعر سپید, عزیز, بهار, بلبل
نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1392ساعت 2:15 بعد از ظهر توسط حسن ابراهیم زاده| |

درود

 این به روز شدن ما نیز قصه ای شده! شاید به فصل بگوییم بهتر است :)

با یک کار سپید سال جدید را می آغازم باشد که بختمان نیز سپید شود و کارمان به کام.... مهمان من باشید:


چشم هایت  

    هیئت غیرمنصفانه ای دارد و

    پلک هایت 

        گیــــــــــــوتین؛

  اختیار دلم را گردن مزن بانو....




پی نوشت اول: قول می دهم با یک رباعی یا غزل خیلی زود برگردم ...

پی نوشت دوم: دوستانی که در قالب نظر خصوصی و یا تماس تلفنی مرا ترغیب می کنند به کار مجازی سپاس گزارم و مدیون...

پی نوشت آخر: اول و آخر هر نوشته ی من برای تو سروده می شود پس مرا در میان بگیر ...


برچسب‌ها: سپید, گیوتین, سال نو
نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1392ساعت 11:48 بعد از ظهر توسط حسن ابراهیم زاده| |

درود

بی هیچ مقدمه و حرف و سخنی، مهمان منید به یک رباعی از نوع مزاح آلود! البته به نظر من این شعر بی ربط به شب یلدا هم نیست!


من بودم و سیب های باغ تن تو            تسبیح گسسته گشت در دامن تو

   با مهریه ی دوسیــب یا گاز زدن            آدم؛ نشـــــود دوباره حــــــوّا زن تو!!!


پانوشت اول: با سپاس از دوستی که مصرع اول این شعر رو بهم گفت و گفت برو کاملش کن!

پانوشت دوم:من اهل این برنامه ها نیستم و اگر فکر میکنید هستم پس حافظم اینکاره بوده! شاهدم :

  "رشته ی تسبیح اگر بگستت معذورم بدار/ دستم اندر دامن ساقی سمیمن ساق بود"

پانوشت سوم:روایت است عارفی شبیه به من فرمود : من بچه ی خوبی بودم بخاطر تو بد شدم  :)

پانوشت آخر: اینها همه به خاطر توست؛ من بهانه ام....

........

تا پاسی دگر بدرود


برچسب‌ها: رباعی, شب یلدا, شعر سیب, رباعی طنز, آدم و حوا
نوشته شده در شنبه دوم دی 1391ساعت 8:7 بعد از ظهر توسط حسن ابراهیم زاده| |

درود بر همگنان و همه گان

با عرض معذرت بابت تاخیری که بیتر و پیشتر بنا به دلایلی رخ داد؛ و بنا به لطف مکرر و درخواست به روز شدن از سوی دوستان عزیزم و عزان دوستم!، با یک چندبیت ناقص آمدم تا فتح بابی شود برای آینده ای نزدیکتر...

درد دارم ولی نمی بارم       مثل ابری که سایه دارد و بس

باد تقدیــــر داده بر بادم       مثل طفلی که دایه دارد و بس

.

.

....

تا پاسی دگر که شاید شعر هم کامل ترش بیاید! بدرود...


پانوشت اول و آخر: اگر بهانه ام، تو نبودی، نمی گرفتمت؛ بهانه گیرم و لجباز مثل همیشه... دوست داشتن اما بهانه نمی خواهد... 



برچسب‌ها: ابری که سایه دارد و بس
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1391ساعت 0:11 قبل از ظهر توسط حسن ابراهیم زاده| |

درود

بی هیچ مقدمه مهمان منید به یک رباعی ساده ی طنز و کمی عشقولانه و البته برره ای!


می بوسمت و تو باز می گویی، هــــــــــــا!        در پاســـــخ هر نیاز می گویی: هـــــــــــــــــا!

تا بوســـــــــه ی زوری ز تو می گیــــرم من        با عشوه ی سروناز می گویی: هـــــــــــــــــا!


پانوشت اول :گفتیم فقط چیزی بنویسیم که گفته باشیم هستیم فقط!

پانوشت آخر: به تو فکر هم که نمی کنم یادم می رود که هستم؛ یادم می آید دلم برایت تنگ شده؛ دوستت دارم....

تا پاسی دگر بدرود



برچسب‌ها: رباعی طنز, برره, بوسه
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1391ساعت 9:19 قبل از ظهر توسط حسن ابراهیم زاده| |

درود دوباره

بالاخره ما نیز سرباز شدیم و این افتخار به ما نائل آمد! اندرین حکایت ما نیز چون در با کلاس ترین پادگان ایران یعنی مرکز 01 شهدای وظیفه ی نزاجا که همه لیسانس به بالا بودند دوره ی آموزشی را سپری کردیم، بدین سبب و به عشق تمامی جوانان این آب و خاک و فرماندهان ارتش که به پاسداری از این مرزوبوم ، روزهای عمر خویش را نثار کرده اند، این رباعی را تقدیم می کنم :

سرباز وظیفه ایم و فرمانده خداست        و طبــــل بـــــزرگ زیر پای چــــپ ماست

محدوده ی پادگانمان خاک وطـــــــن        در خاطرمان همیشه این خاطره هاست



تا پاسی دگر بدرود...


پانوشت اول: بماند اینکه ما در مسابقات مختلف از مقاله نویسی تا شعر در پادگان رتبه ی برتر شده و به عنوان جوان برتر عقیدتی سیاسی نائل آمدیم!

پانوشت دوم: بماند اینکه گروهان ما در میان 18 گروهان به عنوان گروهان نمونه نائل آمد! از بس که ما داد زدیم "گروهان نمونه" و بچه ها جواب دادند " هفتصدو چهاردمونه"!

پانوشت سوم: باورم نمیشد دلم برای این دوران اینقدر زود تنگ شود؛ برای تک تک بچه های گروهان 714 و فرمانده هانم!

پانوشت چهارم: در تمامی لحظه ها از رژه تا نگهبانی و شب بیداری به یادت بودم؛ یادت باشد....


برچسب‌ها: سربازی, پادگان 01, گروهان 714
نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1391ساعت 0:8 قبل از ظهر توسط حسن ابراهیم زاده| |

درود بر همه ی آنهایی مردانگی را دوست دارند و مردانه زیسته اند...

درود بر مقام پدر...

این رباعی را با آنکه معترفم به کوتاهی قصیده ها برای مقام او، در آستانه میلاد امام اول شیعیان که روز مرد و پدر نامگذاری شده است؛ به پدرم تقدیم می کنم که نخست آموزگار مردانگی بود برای پسری ناخلف!:

دستـــش همه پینه بود و خالی بابا       قربانی سیــل و خشـــکسالی بابا

انگشت ششم به جای لبخند به لب       نقشی که نشسته روی قالی بابا


تا پاسی دگر بدرود...


برچسب‌ها: روز پدر, میلاد امام علی, ع, رباعی
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد 1391ساعت 3:43 بعد از ظهر توسط حسن ابراهیم زاده| |

درود

بی هیچ مقدمه ای و بی ذکر آنکه کجا بودیم که نبودیم! مهمان یک رباعی از منید  و پساپس روز زن و مادر را بر مادر و خواهران عزیزم و همه ی مادران و زنان و دختران فهیم این مرزو بوم تبریک و خجسته باد عرض می کنم؛

تقدیم با نهایت دوست داشتن برای کسی که دوستش دارم:

آن دکمـــه ی پیــــراهـــن اگر وا بــشود       و غنـــچه ی لـــبهات شکوفا بشود

من دکمه به دکمه؛لب به لب می گویم       من گفـــتـنمان، فــدای یک ما بشود


تا پاسی دگر بدرود


برچسب‌ها: روز زن و مادر, رباعی
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 6:20 بعد از ظهر توسط حسن ابراهیم زاده| |

درود و شادباش نوروزی بر همه ی دوستان و دشمنان!
                            گل بی رخ یار خوش نباشد     بی باده بهار خوش نباشد
امروز که می خواستم برای نوروز به روز کنم این مُقام را؛ فیلمان یاد هندوستان کرد و در اوراق ماضی نظر فکنیدم و چه عجب بختی که به یکی از شعرهای دوران دبیرستانم برخوردم! 3 دقیقه به سال تحویل 1383 ساعت 10:14 !پس شعرهای جدید را غلاف کردیم به احترام آن روزها!

اول گفتم مدتی است ازین شعرها کمتر گذاشته ام و طبعم بر آن نبود؛ضمنا شاید کسانی باز پیدا شوند و بگویند شعر ضعیف است یا .... ؛هرچه نباشد بعد آن نقد تند و تیز عقل می گوید باید با شعری قوی به میدان آمد! اما به اینها التفاتمان نشد که نشد؛فیل است دیگر؛ یاد هندوستان کند کس را حریف نیست که پایان کار چیست حافظا!!!!

خلاصه از حاشیه کم کنم و تنها از تمامی بزرگترها در آستانه ی سالی نو حلالیت میطلبم؛ علی الخصوص سر پست قبلی که بعضا دوستان پیشنهاد به حذف دادند و برخی به دوام. صلاح آن شد که در همین حد کفایت باشد که بوی اصلاح ز اوضاع جهان می شنویم! خدا آگاه بود که قصدمان تنها نقدی سازنده بود؛ باشد که رستگار شویم.

این شما و این غزلی از سالهای دور؛ از دانش آموز سال سوم دبیرستان شهید فرومندی اسفراین که آن روزها عاشق بود و البته بسی مذهبی! و این روزها فقط عاشق است و رند و نظرباز.....


آسیمه سرم روحم، تعمید نمی خواهد      ساعت سرطان دارد، تشدید نمی خواهد

دردم فوران کرده؛چشـمان تو می بیند      این جسم که می میرد، تجرید نمی خواهد

در سایه ی عــــزرائیل، آیینه نمی بیند       مـــــرگ آمده بالیـــنم تمـــدید نمی خواهد

در گســتره ی جانم زنجـــــیر فرو رفته        روحــــم خفــــــقان دارد،تبعید نمی خواهد

دست همه آغشته برخون چکاوک ها        خون گریه ی خورشید است،تردید نمی خواهد

دل منتــــظر و دیده بر جمعه نظر دارد        آخـــــر تو بگو آقا! دل عـــید نمی خواهد؟!!!


پانوشت نخست: عاشق و رند و نظربازم و می گویم فاش    تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام  "حافظ"

پانوشت دوم: در پاسخ به دوستی از همان دوران که به همان اندازه مذهبی مانده و گلایه می کرد از غیبت امام زمانی که به گفته ی خودش همواره به یادش است،گفتم که این شمایید که غیبت کردید و غایبید! او حاضر است و شما را میبیند؛ ازین سخن ما جمعی را حال خوشی دست داد البته بی آنکه نعره ای بزنند و جامه ای بدرند! امیدوارم روزی ما نیز ظهور کنیم که :

شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی       مردی از خویش برون آید و کاری بکند   "حافظ"

پانوشت سوم:  تحويل نميگيرم سالي را كه بی حضور تو تحويل شود...

تا پاس دگر بدرود


برچسب‌ها: نورزو 91, رند نظرباز
نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 9:39 قبل از ظهر توسط حسن ابراهیم زاده| |

برای اولین بار در عمر ادبی خویش می خواهم درباره  جشنواره های شعری، فارغ از جغرافیای تحت سیطره اش سخن بگویم هرچند که اسلاف می گفتند در چهل سالگی طنبور بیاموزی! در گور استاد خواهی شد!

 اینجا سخن از نوع استانی آن است؛ تا یادمان می آید زمانی که خراسان بزرگ بود مشهد حق تمام شهرستان ها را تحت الشعاع خود نگاه داشته بود که طبیب بیمروت، خلق را رنجور میخواهد؛ همه ی دوستان در هر زمینه ای که فعالیت می کردند به یاد دارند بیدادها و ناداوری ها را؛

دلمان خوش بود خراسان شمالی که جدا شد با چند شهر اندکی که دارد و کم بیش قد هم هستند! اوضاع به سامان می شود نگو که راست گفتند قدما، هیچ بدی نرفت كه خوب جاش بیاد و نه قم خوبه نه كاشون لعنت به هر دوتاشون!

اخیرا جشنواره ای برگزار شد در این دیار به نام اولین جشنواره ی شعر آیینی خراسان شمالی؛ راست گفته اند که راه دزد زده فقط تا چهل روز امنه! آری هنوز چله ای نگذشته بود از اختتامیه جشنواره شعر خراسان شمالی که در بجنورد مدیریت! و در اسفراین به آخر رسانیده شد که سپهرآیینی ها از هیچ چیز کم نگذاشتند در آن زمان و جشنواره در کمال احترام به میهمانان به پایان رسانده ایم؛ نگذاشتیم آب در دل کسی تکان بخورد هرچند داوری را علی الرغم آنکه عادلانه نمی دانستیم سکوت کردیم مبادا توهین تلقی شود! غافل از آنکه درخت كج جز به آتش راست نمی گردد...

 

حالا بگویم از آنچه باید بگویم؛ دعوتمان کردند با واسطه! چون شماره مان را اشتباه به هماهنگ کننده در اسفراین داده بودند! آری سالی که نکوست... بعد دوستانمان گفتند ساعت 2 حرکت به سمت بجنورد است؛ بعد گفتند 2:30 حرکت از روبروی ساختمان تبلیغات اسلامی شهرستان؛ همینجا برایمان سوال شد آخر چرا از آنجا؟! اختتامیه شعر چه دخلی دارد به ... بماند؛با خود گفتیم سنگی را كه نتوان برداشت باید بوسید و گذشت!

آمدیم کلا 4 نفر شاعر دیدیم؛بقیه را نمیشناسم که اصلا چه شغل شریفی دارند! بله، ساعت  سه و نیم حرکت کردیم به سمت بجنورد؛مسیر در یک قسمتش به خاطر برف باد ترافیک شده بود و همشیره که از شب قبل به خاطر مراسم در بجنورد  مانده بود، تماس گرفتند که بخش اول شعرخوانی شروع گشته و  نام موسی الرضا بهنام فر را دوبار خوانده اند و نبوده؛ زودتر برسانید خود را! ما هم تا رسیدیم شد ساعت 5 و دمدمه های اذان مغرب؛ قسمت اول شعرخوانی تمام شده بود و ملت آمده بودند در سالن تالار به خودشان برسند و چایی بنوشند و خوش وبشی کنند اما به اشتهای مردم نمیشود نان خورد چه برسد چایی!

 خواستیم گلاب به رویتان برویم دستشویی! دیدیم صفی طویل را طویل تر از صف دریافت یارانه در پای خودپرداز! اوضاع را جویا آمدیم دیدیم از چهار سرویس بهداشتی آقایون 3 تا پر شده بود! و خراب است و دستشویی خانومها آب نداشت! خلاصه آنقدر سمن بود، كه یاسمن در آن میان گم بشود!

 بعد فراغت مختصر مزاج! وارد تالار شدیم و به نزد حسن روشان دوست دوران قدیم و کم و بیش گرمابه و نه! گلستان خویش رفتیم که در جلوی سالن خالی از حضار نشسته بود و داشت شرحی از برنده شدنش را در جشنواره فجر برای دوستی نقل می کرد؛ ما هم شنیدیم و مشعوف شدیم البته؛ خوب از اطناب بتابیم و بر ایجاز بیفزاییم...

از حسن آقا می پرسم: کی نوبت شعرخوانی ماست که دعوت شده ایم؛ ایشان فرمودند غزل شما برای خواندن انتخاب شده و جزو بیست و اندی شعر انتخابی برای قرائت بوده؛ بعد تاملی فرمودند و فرمودند: اگر شما نخوانید ناراحت می شوید؟!!! تصمیم گرفتیم آقای بهنام فر بخوانند!!! ماندم چه بگویم؛ پس ما را برای چه دعوت کردید بیاییم! ناخوانده بخانه خدا نتوان رفت آقا حسن! چه برسد به پاریس کوچولو آن هم در زمستان! دعوتمان کردید بیاییم بیانیه داورهای بجنوردی را بشنویم و جایزه هایی را که بین بجنورد و شیروان تقسیم شد! راست گفتن چنانچه گفته اند: ده برای که خوب است کدخدا و برارش!

یا دعوت کردید بیاییم سخنان دوساعته ی دو روحانی معظم و دانای شعر را بشنویم و تلمذ کنیم! کسی نبود به این دانایان شعرشناس که می فرمودند: شعر اگر آیینی نباشد نمی ماند و خیام و حافظ و... در گور لرزانیدند، بگوید عزیزان دل برادر: گر تو قرآن بدین نمط خوانی... ببری رونق از مسلمانی !

ماشاا... از ساعت پنج و نیم تا هفت و نیم سخنرانی و خیر مقدم! بعد 30 دقیقه شعرخوانی و 15 دقیقه کلیپ ! آنوقت پنج دقیقه برای شعر شاعران اسفراینی وقت نبود! آن هم برای من! چرا؟! چون غزلم پاچه خواری نبود! و کمی تلنگر داشت و ممکن بود بعضی ها به مذاقشان خوش نیاید مانند سوم خرداد 86 در تالار گلشن بشود! آری اگر ما نیز شعر می خواندیم شاید برای همان افراد حاضر در جلسه نیز مشخص می شد ناداوری و حرکت شما عاقلانه بود؛ شما هم حسن آقا؟! نگو وقت نبود! که تنها چیزی که آنجا بود وقت بود و راست گفته اند که : حاکمان در زمان معزولی... همه شبلی و بايزيد شوند؛

روی سخنم اینجا با حسن روشان عزیز است؛ حسن عزیز دست اندر کار اصلی این جشنواره شما بودید؛ کار ندارم به جشنواره ی قبلی خراسان شمالی و خدا آگاه است که از شنیدن خبر برنده شدنتان در جشنواره فجر نیز بسی مسرور شدیم؛اما بدان و آگاه باش که واقعا متاسف شدم برای خودم و دست اندر کاران این جشنواره...

یعنی بجنوردی که نام مرکز استانی را به یدک می کشد یک تالار حسابی ندارد که توالت هایش پر نباشند و ملت نیم ساعت به صف نایستند؟!اسفراین اینگونه بود؟! شما که اسفراین آمدید ما با شما اینگونه رفتار کردیم؟! گفتیم بیایید و بعد تریبون را و جایزه ها را بین خودمان به گردش در آوردیم! انصاف داشته باشید و سبوی خالی خود را بسبوی پر ما مزنید عزیزان دل برادر...

 

حسن روشان عزیز میشناسی و میشناسمت؛ می دانی کم شعر می گویم که کم گویی و گزیده گویی را به فرمایشی سرودن و خشت زدن و حیف و میل کردن  این قیمتی لفظ دری در پای کسان و خسان ترجیح می دادم و میدهم که تو نیز چنین بودی؛ ولی شک نداشتم در این جشنواره با توجه به تفکیک سنّی ، اگر داوری عالمانه و بی طرفانه ای باشد جزو سه نفر اول شعر کلاسیک خواهم بود؛ شک دارید شعرهای کلاسیک را بدهید دست داورانی که اولا از همان شهر نباشند که جایزه میخواهند بدهند و در ثانی سطح شاعری و شعرشناسیشان  از سطح شعرهای جشنواره بالاتر باشد که : دو صد من استخوان باید كه صدمن بار بردارد؛آری بیایید این چنین کنیم تا سیه روی شود هرکه در او غش باشد.

نمی خواهم و حوصله ای نمانده که بیش از این بنویسم؛ از شعر سپید و خواهرم هم بگذارید خودش دفاع کند که بیش از من دلخور بود ؛ تنها شعر خواند و بی تقدیری که شایسته تر از دیگران بود؛

 اما بدانید بجنورد و شعر بجنورد هیچ چیز بیشتر که از سپهرآیین ندارد که هیچ، باز هم قدما راست گفته اند که:  یك ده آباد بهتر از صد شهر خراب است... چه برسد به آنجا که که جشنواره ای برگزار شود و جایزه ای به اسفراین تعلق نگیرد هیچ؛ از بیست سی نفری که شعر بخوانند تنها وقت به دو نفر از اسفراینی ها مدعو برسد!اصلا مگر نه جز این است که در جشنواره ها کسانی را دعوت می کنند که حائز رتبه شده باشند و تنها شاعران همان شهر برگزار کننده بیشتر در اختتامیه شرکت می کنند زیرا زحمتی نیست برایشان؛ برای ما چه؟!

خودتان هم مرا میشناسید؛ هیچگاه پز شعر نداده ام که خود را شاعر نمیدانم و خیلی ها را بیشتر از خود! چرا که شاعری شیوه ی رندان بلاکشی است که روزی سیاهه ای میسرایند و برای هر کس نمی سرایند... قصدم از شرکت در این جشنواره شکی بود که به یقین انجامید!

 این سخن مولوی را هم شنیده ایم که: گنج بی مار و گل بی خار نیست ... شادی بی غم در این بازار نیست؛ اما آن هم اندازه دارد به خدا! ما که حرمت شکنی و بی احترامی و ناداوری را به شامی نفروختیم و نمیفروشیم  از همانجا راهی شهرمان شدیم؛ نمیدانم دوستانمان از اسفراین که همه جزو محترمین و مومنین بودند چرا ترک جلسه نکردند به اعتراض؟! مگر نه اینکه فقط از  سه پیرغلام و مداح بجنوردی تقدیر شد! و شهرهای دیگر کشک! بالاخره بجنورد دارالمونین است! و شهرهای دیگر که شاعر آیینی و پیرغلام و محب اهل بیت یا فرد شاخصی ندارند که یکی از سه تقدیر شده از آن شهرها باشند!

 فقط به خاطر شام! من چنین نمی اندیشم که این همه راه را عده ای برای یک شام! در زمستان از اسفراین بیایند و نشنیده باشند کلام سعدی را که : ای شکم خیره به نانی بساز.... که ظن من آنست که همشهریان من که رویشان نشد دعوت بعضی ها را رد کنند بالجبار ماندند و ما نیز حکایتمان شد این شعر که :دست بیچاره چون بجان نرسد ... چاره جز پیرهن دریدن نیست

 

اما به عنوان حسن ختام به غزلی از آنهایی که در جشنواره بود مهمانتان میکنم و داوری را به اهلش میسپارم؛هرچند شعر مال 6 سال پیش است زمانی که من پیش دانشگاهی بودم! اما کمی صیقل کاری شعری رویش شده.

 براداران و خوهران دست اندر کار بجنوردی اين سخن بوالفضل بيهقی را نشنيدید که گفته است: دولت افتان و خيزان بايد که پايدار باشد؛من هم شنیده ام که : در شهرِ نی سواران باید سوار نی شد، اما نی سواری تا به چند؟!بگذارید این مافیا را؛ بدانید این قافله تا به حشر لنگ است و این سفر که می روید به ترکستان ؛ نه نماز شبگیر کنید و نه آب توی شیر؛ بله عزیزان دست بالای دست بسیار است و به یاد داشته باشید چیزی که عوض خواهد داشت، گله گمان نکنم  که بعد اینهمه تکرار مکررات اگر خجالت شاخ بود باید شاختان به آسمان می رسید؛ هرچند از قدیمیان شنیده ایم که رند را بند و قحبه را پند سود نكند! هرچند ما شما را ازین قماش ندانستیم و نمیدانیم و از سر کم حافظگی و کمی توشه ی ادبی به این سخنان و ضرب المثل های عامیانه دست می یازیم و این سخنان را اگر بد است بر بی ادبی قدیمیان بگزارید نه بنده ی حقیر سراپا تقصیر....

پانوشت 1: پیرو سخن حضرت حافظ که :عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو؛ و عرض معذرت نخست از حضرت او که نام چنین تالار مفتضحی را حافظ نهاده اند! از تمامی عزیزانی که احترام میهمان دانستند و برای این جشنواره زحمت خالصانه کشیدند تشکر می کنیم ؛از منِ نوعی دلگیر نشوید که نقل است از شیخنا پرسیدند، یا شیخ چرا خیار تهش تلخ است؟! فرمود : چون راست است!

پانوشت 2: ما انسان ها موجودات عجیبی هستیم : نه طاقت دروغ را داریم ؛ و نه تحمل حقیقت ... !!!

پانوشت 3: اینها گلایه هایی بود که فوران کرد و اگر گفته نمیشد غمباد میشد و امید اصلاح می رود، اما همچنان احترام حسن روشان عزیز و استاد مهرنیا و عزیزان دگر در دل ماست.
 

                                              « حجم سياهه »

در حجم اين سياهه گرفتار مي شـوند       با تــيك وتـاك ثـانـيه تكرار مي­ شوند
 
بدبخت هاي قصّـه نويســـندگان خود         مثــل تـناوبند؛ نـمــودار مي­ شوند  
ضحّاك هاي قصـّه به خونخواهي خدا        خـود با درفـش كاوه پديدار مي­ شوند
پيغمبران ابـرهه مبـــــــعوث مي­ شوند       وقـتي پرندگان بلا ســار مي­ شوند
سربازهاي خسته­ ي شطرنج زندگی      در كيش ومات حادثه احضار مي­ شوند
"این استخوان که هاون دوران روزگار  خاکش غبارکرد"(1)وسگان هارمي­ شوند
"ايمان بـياوريم به آغاز فصـلِ سرد"(2)   وقـتي كه صاحبان عصا مار مي­ شوند!
موسايِ سامرایی من،سـامري ســـتيز!  گوساله هاي توطئه پروار مي شــوند
"بردار نردبان جفا را که عاشــقان"(3)   تنها به جرم عشق تو بَر،دار مي­ شوند 
مايك مثلثّيم خدارﺃس سـوّم اســت   اين دو به سمت وسوي تو بُردار مي­ شوند
حالا خودت بيا غزلــت را تـمـــام كن      حـالا كه شــاعران تو انكار مـي­ شوند




1- اشاره به بیت حضرت سعدی : چند استخوان که هاون دوران روزگار .... خردش چنان بکوفت که خاکش غبار کرد

2- تضمین از شعر فروغ فرخ زاد

3- اشاره به بیت سنایی: شيرمردان دين در آخرِ کار ... نردباني بساختند از دار

 

 




برچسب‌ها: جشنواره شعر آیینی خراسان شمالی, حسن روشان, ناداوری, بجنورد, اسفراین
نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 1:3 قبل از ظهر توسط حسن ابراهیم زاده| |

مدتی است تنها در حوالی سپید پرسه می زنم که بعید است از ما کلاسیک کارها! اما هر چه آید خوش آید...

کاری از قبل ترها می گذارم که کلیپ تصویری آن هم در دست بچه های دانشگاه بجنورد هنوز دست به دست می چرخد و خاطره ی آن شب زیبای بدون من را در شب فارغ التحصیلی تداعی می کند... یاد همه دوستان به خیر...

این شعر منحصر به فرد نیست! بلکه منحصر به افرادی است که سیب را می­ فهمند...

 

بار اول که گره خورد نگاهم با او 

              سیب های دلمان ریخت زمین

                                  هیچکس آنجا بود؛      

 هردومان بی خبر از حادثه ی آینده

غافل از رسم غریبی که خدا دارد دوست       و همه باخبریم         

عاشقانه گفتم: سیبها را بردار ؛           

                                              ولی انگار                          

                                              سیب­ها را له کرد            

                                              و کشیدم بر دار!


بعد از آن فهمیدم                

سیب میوه تکراری یک فصل است

                            همچنان که پاییز                 میوه­اش بی برگی است                   

                            و تنهایی و برف                    میوه ی فصل زمستان

                            و بهار ،  میوه ­اش                  سرسبزی است...


این درخت است که باید بنشینم زیرش                 

                                             و بفهمم آن را؛

                                                            و بدانیم نیوتن

                                                                   تنها

                                              راز یک سیب خراب را فهمید


       خوب حالا نوبت ماست...





برچسب‌ها: شعر سیب, دانشگاه بجنورد, حسن ابراهیم زاده
نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 2:5 قبل از ظهر توسط حسن ابراهیم زاده| |

درود

بی هیچ مقدمه ای مهمان این سپید زمستانی هستید:



پاهایم را در می آورم

             و جفت می کنم

                         در مقابل کفش هایت

                              تا هر کجا که دوست داری، بروم...

 

بودن مسئله ای نیست

   اما نبودن...

      نمی دانم.

           می گویند؛

           تاریکی و سرمایی وجود ندارد؛

            تاریکی یعنی نبود نور،

            و سرما یعنی نبود گرما،

      می گویم من وجود ندارم؛

                      زیرا من یعنی نبود تو...



راستی

       کفش هایت برایم بزرگ شده اند

       بگذار پابرهنه برگردم

       تا عشق را

                     نبودِ نفرت معنا نکنند....

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 1:12 قبل از ظهر توسط حسن ابراهیم زاده| |

درود درود و درود

جشنواره شعر اسفراین و خراسان شمالی هم برگزار شد و ما که بعد مدتها در این عالم شرکت کرده بودیم از مواهب مادی و البته معنوی آن بهره مند شدیم. رتبه سوم به همراه رخصت شعرخوانی در همایش بین المللی شیخ آذری در سپهرآیین شهر باستانی من. تشریح کامل جلسه را در جای دیگر به تفصیل آورده ام و صلاح نمیدانم اینجا هم بنویسم. فقط لینک خبر یکی از سایتها را لینکشان را کوتاه کرده ام برای دوستان می گذارم:

http://bit.ly/sC43VQ

یا

goo.gl/wOCqb

و ازین حرفها که بگذریم...

امشب بعد مدتها شهرم را که باران می گریست با دلم قدم زدم و باز سیگار، انگشت ششم مردی بود که وجودش را دود می کرد و اینچنین بود که سرود سپیدی را در تاریکی شب:


حیوان که باشی؛
چه در این جنگل؛
چه در آن باغ وحش؛
و چه حتی دست آموز اهلی خودم باشی!؛

حیوانی، حیوان...



تا پاسی دگر بدرود


نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 7:26 بعد از ظهر توسط حسن ابراهیم زاده| |

درود دوستان

چندیست که کم پیداتریم به علت مشغلات فارغ التحصیلیست. خوب اتفاقی چند لحظه ای در یکی از فضاهای اجتماعی! در حال گشت زنی بودیم که حالی آمد و بیتی به یک بیت در گذشته افزودیم و دو بیت پراکنده را برای دوستان گذاشتیم تا کمتر گلایه کنند! بفرمایید داغ داغ!!! :

لب بر لبم گذاشت و لبخند را مکید........دیدی به جای نمک؛آن،قند را مکید
 انگشـــــت پـــند به روی لـــبم نهاد......یک لحــــظه بعد دهان پــند را مکید
تا پاسی دگر بدرود دوستان....
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 4:3 قبل از ظهر توسط حسن ابراهیم زاده| |

درود

عنوان پست همه چیزو میرسونه، فقط خواننده ی این رباعی باشید:

سوگند به خاکت ای پدر، خــر هستیم        بی غیرت و بی خواهرومادر هستیم

دیـــروز به خاکـــــــمان تجــــــاوز کردند       امــــــروز دو کـــشور بــــرادر هستیم


تا پاسی دگر بدرود....

نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 2:5 قبل از ظهر توسط حسن ابراهیم زاده| |

درود

این پست رو به یاد دوست عزیزم مجید اسفندیاری که دوسال پیش در یک تصادف جونشو از دست داد ، می گذارم.

مجید دانشجوی سال آخر مهندسی کشاورزی بیرجند و شاگرد اول ورودی خودش بود. این شعرو در اون روزها وبرای سنگ مزارش گفتم که متاسفانه دیر به دست خونوادش رسید و برای اون امر استفاده نشد.

برای مجید عزیز که یادش زندس همچنان:

                                                           ***************

کسی خوابیده در اینجا که بیدار است چشمانش

                   و لبخندش به خاک افتاده

                                          اندوهش به دوش ما

به یادت روز و شب های پس از این را

                                             نمی خوابم

                                                      چرا که

                                                       خواب ها تعبیر یاد توست......

                                                      ******************

روحت شاد مجید جان...

تا پاسی دگر بدرود

نوشته شده در پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 0:13 قبل از ظهر توسط حسن ابراهیم زاده| |

بی هیچ مقدمه ای میخواهم روز معلم رو به همه ی کسانی که تاکنون برام زحمت کشیدن تبریک عرض کنم و بدین مناسبت و در یک حرکت انتحاری یک رباعی تازه رو که برای یکی از استادای خانوم! و بنا به شایعاتی مجرد!!!دانشگاه گفتم رو بزارم، چرا که رفتار ایشان همواره برای من و دیگر شاگردانش جالب و زیبا بوده....
تقدیم به باجنبه ترین استاد خانوم دانشگاه باهنر، بانو هدی جلال کمالی معروف به JK !

مردانه ولی شبیه زنهـا هستی       باجنـبه و با مــرام و تنـــــها هستی
   شاگــرد علامت خطـر در دستی       وقتـی که معلم حسن ها هستی!!!!


البته دوستان آگاه هستند که بنده حقیر شاعر هیچ قصد و غرضی ندارم و قصد تجدید فراش نداشته! و ندارم و میخواهم هنوز ادامه تحصیل بدهم!!!! پس برای ما حرف در نیاورید.......

تا پاسی دگر بدرود.....



نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 6:49 قبل از ظهر توسط حسن ابراهیم زاده| |

درود

باز هم نمی دانم چه بنویسم وقتی دست شعرم خالیست و مدتی غیبتم طولانی شده و این رباعی هم که کامل  نمی شود:

این دفعه هزار بار جستی ملخک       قانون همیشه را شکستی ملخک

در همین افکار بودم که فرشته شعر آمد و سخنی در گوشم نجوا کرد که: "برخیز و سخنی نو برگو و همین کفایت است تو را...."

و من اندیشیدم و با خویش گفتم: راستی چرا همیشه شعر باید بدهی به میهمان این مُقام، کنون معجونی نو مهمانشان کن که وقت نزول نثر است نه نظم...

برخاستم و اندیشه ها ریختند روی سرم و همین که نمی خواستم بیندیشم جمعیتشان رو به افزونی می نهاد و من به قلعه ی قلم پناه بردم! می گویی قلعه قلم؟!

می گویم آری، نمی دانم چرا در ازدحام افکار نو، همینکه دست به قلم می برم ، لشکر این نوعروسان عالم معنا به هزیمت می رود. انگار قایم باشکشان می گیرد! ولی شاعر شکارچی ماهریست و پیامبریست خدا و ناخدا...

و این آغاز منست:

خداوند فکر نمی کند و جهان بر این سخن گواهی می دهد. او انسان را به فکر دچار کرد تا انسان حماقت خویش را دریابد و به آن اعتراف کند؛ حال آنکه انسان خود را برتر خواند و تفکر را ستود، غافل از آنکه فکر سرسلسله حماقت بشر است.

چه به خواسته ات رسیدی و چه نرسیدی تفاوتی مگذار در رفتار؛ چرا که تفاوتی نمی کند.

انسان وقتی به چیزی که در نظر دارد می رسد یا آنچه را که می خواهد می یابد "گمان می کند لذت می برد " آری گمان می کند. حال آنکه این گمان هدیه ی تحمیلی محیط به ناخودآگاه اوست و این ناخودآگاه او را متظاهر به کاری می کند که انسان آن را "شادی" می نامد  .

و از آنسو زمانی که به چیزی که در نظر دارد نمی رسد یا آنچه را که می خواهد به دست نمی آورد، گمان می کند "شکست" را...

"شکست"  حماقت مضاعف تفکر و گمان انسانی است نه چیز دیگر.

حقیقت این است که حقیقتی نیست و وجود ندارد و آنچه که هست تخیلی خام است از آنچه می اندیشیم.

این تخیلیست که در نوع بشر نسل به نسل و سینه به سینه  دست به دست شده و هر نسل آن را پرورانده و در مزرعه ی ناخودآگاه نسل بعد کشت داده و این داستان ادامه دارد...

و حالا من این پیام آور خویش از خدای خویش چنین می خواهم:

ای خدای من،ای کسی که کسی نیست و من از حماقتم او را می خوانم و او را خدا می نامم...

 درود؛

هرآینه هر آنکسی که تو را بیندیشد و در پی شناخت و شناساندن تو باشد احمق تر است.

من تو را می خوانم و حماقتم را در همین سطح می دانم و نه بیش می خواهم...

از تو می خواهم در این نوروز و تازگی سال که باز هم از تخیلات بشری است به من یک چیز را عطا کنی و همین مرا بس است:

مرا موفق کن که آنچه هست و آنچه می رسد را بی آنکه بپذیرم دریابم؛ که پذیرفتن آغاز انتخاب حالات حماقت است یعنی خوشحالی و ناراحتی و غم و شادی . توفیقم ده که به خاک بسپارم این تخیلات را و و نهالی  نو برویان از آنان و میوه ای شیرین به من بنوشان که آن حالت نو باشد.

راستی مرگ چیست؟! مرا زندگانی ببخش...


 

 

نوشته شده در دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 2:50 قبل از ظهر توسط حسن ابراهیم زاده| |

Design By : Atrobat